تبليغاتX
باغبان

سلام دوستان شرمنده كه دير به دير ميام  خودتون كه مي دونيد من سربازم زياد نمي تونم بيام بالا

هالاش هم كه اومدم ها

اومدم پايان دوره يعني آموزشي رو پشت سر گذاشتم

از همين جا از شما دوستان معزرت خاهي مي كنم كه نتونستم بيام وبه وب شما عزيزان سر  بزنم

راستي از همينجا جا داره كه از دوستاني كه به من كمك كردن ومي كنن تشكر ويژه اي  داشته باشم

از شما دوست عزيزم

Parisa::irann:k:e

Sodabeh::irann:k

Neda rad::finland:b

Samir::irann:k

انشاالله  كه هميشه شاد و توي كار هاتون موفق باشيد عزيزان

Forozan don t tell lies.

Stop fooling the standfirm stop it,take it easy

Where there is a will,there is a way ok

See you the later by

...........................................

عشق

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند

شادي ، غـــم ، غرور ، عشق و... روزي خبر رسيد

كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت

پس همه ساكـنــيــن جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند

اما عشق مايل بـــــود تا آخرين لحظه باقي بماند

چرا كه او عاشق جزيره بود

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت

عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك ميكرد

كمك خواست و به او گفت : آيا ميتوانم با تو همسفر شوم.

ثروت گفت :

خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايــــقــــم دارم

و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست

عشق گفت:

لطفا كمك كن و مرا با خود ببر

غرور گفت :

نميتوانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق مرا كثيف ميكني .

غم در نزديكي عشق بود

پس عشق به او گفت:

اجازه بده تا من با تو بيايم .

غم با صدايي حزن آلود گفت:

آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.

پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد

اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود

كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد.

ناگهان صدايي مسن گفت:

بيا عشق من تو را خواهم برد .

عشق آنقدر خوشحال شده بود كه كه حتي فراموش كرد

نام يار ديگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت

و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند

پيرمرد به راه خود رقت و عشق تازه متوجه شد

كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .

عشق از علم پرسيد :

او كه بود ؟

علم پاسخ داد :

او زمان است .

عشق گفت :

زمان؟

اما چرا به من كمك كرد؟

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :

زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است...

+ نوشته شده در ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط سجاد |


مخصوص كاربران بودوچت

لطفا فوضول:پيمان و چرتوپرت:سمير کلیک نکنن روی ادامه ی مطلب ممنونم

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید برای دیدن عکس های چله چفت!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط سجاد |


این عکس منه

نام=سجاد

نام خانوادگی=امیری

تریخ تولد=۱۷ اسفند۱۳۶۷

محل تولد=شهرستان کرمانشاه

شماره ی شناسنامه=۱۲۷۵۲ 

مدرک۱ =دوم تجربی قبلآ

مدرک۲=سال دوم رشته ی کامپیوتر در حال حاظر

نام مدرسه=کارافرین پارس

دیگه چیزی نمی تونم بگم یعنی ندارم بگم

پس خدا نگهدار

تا انجا که اومدی پس پایین تر روهم بخون

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط سجاد


غم واندوه

 

سلام دوستان نمي دونم با چه زبوني بگم

من من مي خوام وبلاگ نويسي رو ديگه ادامه ندم اما نمي دونم چطور دل از شما بكنم از شما دوستان خوبم

از شما كه منو تشويق مي كرديد به ادامه ي نوشتن

به ويژه  فرزانه جون كه اونو جاي خواهر خودم مي دونستم

 

تقديم به هموني كه منو مثل غريبه ها رهاكردودلمو شكست خــــــيلي نامردي

دورشو ازمن  ولي ولي ... هيچي نگم بهتره پس منو ببخشيد دوستان

خدانگهدارتون باشه انشاالله  كه غم هايتان براي من وشادي هاي گذشته ي من هم مال شما باشد

 

 

نه اين قرارمون نبود

 

توبي خبربري

 

من خسته شم كه تو

 

بي هم سفربري

 

نه اين قرارمون نبود

 

من رنگ شب بشم

 

تو سرسپرده شي

 

من جون به لب بشم..............

 

باورنمي كنم

 

عشق مني هنوز

 

گاهي به قلب من

 

سر ميزني هنوز...

 

وقتي زندوني تو هوث

 

مثل پروازي تو قفس

 

اين رسم همراهي نشد     اي هم نفس

 

وقتي قلبت از من جداست

 

سرگردونه بي هم صداس

 

انگاردستت بادست من

 

ناآشناس  

 

 

اگه سؤالي داشتيد مي تونيد با اي ميل جديدم با من در تماس باشيد

Baghban_sajad@yahoo.com

 

تقديم به خودم كه قلبم شكست

+ نوشته شده در ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط سجاد |


سلام دوستا بازم اومدم با ۲ تا داستان جدید

از دوستانی هم که اومدن و نظر دادن واقعآ ممنونم

ببخشید که دیر به دیر میام یه خورده کاردارم باید تا نزدیکای عید تمومشون کنم

دیگه از بزرگی خودتون منو ببخشید این گل هارو تقدیم می کنم به شما گل های خوب

انشاالله که همیشه مثل گل باشید اما عمرتون مثل گل نباشه

مثلآعمرتون به اندازه ی یه درخت بید باشه کافیه مثلآ ۱۳۰ تا ۲۰۰ بسه یا می خواید بیشترش کنم

خوب بریم سراغ داستان های خودمون پس بخونید

************************

قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه نا گهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند ووقتي ديدند گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ديگر گوفتند كه ديگر چاره اي نيست وشما خواهيد مرد.

دو قورباغه اين هرف هارا ناديده گرفتند وبا تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر داعماً به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد،چون نمي توانيد از گودال خارج شويد،به زودي خواهيد مرد.

بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش بر داشت.او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد ومرد.

اما قورباغه ي ديگر با حد اكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد.بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار،اما او با توان بيشتري تلاش كرد و سرانجام از گودال خارج شد...

وقتي از گودال بيرون آمد،بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو هرف هاي ما را نشنيدي؟

معلوم شد كه قورباغه نا شنواست.در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.

***********

شام آخر

لئو ناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد:مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا،از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به اوخيانت كند،تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را انتخاب كند.

روزي در يك مراسم همسرايي ، تصوير كامل مسيح را در چهره يكياز آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلوي شام آخر تغريباً تمام شده بود‍: اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كمكم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زود تر تمام كند. نقاش پس از روز ها جستجو،جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت .

گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است ، به كليسا آوردند:دست ياران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع ،داوينچي از خطوط بي تقوايي ، گناه و خود پرستي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد وبا آميزه اي از شگفتي واندوه گفت:«من اين تابلو را قبلاً ديده ام!»

داوينچي باتعجب پرسيد:«كي؟»

-سه سال قبل،پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنر مندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم!!!»

 برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»،پائولو كوئيلو

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط سجاد |


سلام دوستان ببخشيد كه نمي تونم زياد بمونم بايدبرم خيييييلي عجله دارم تا بعد، بازم برمي گردم يه خورده هم داستان هاي خوشگل جور كردم كه هر وقت وقتش رو داشته باشم واستون مي زنم

پس تا بعد همه ي شما عزيزان را به خداي دادار دارنده ي دوست مي سپارم

+ نوشته شده در ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط سجاد


سلام عزيزان يه خورده داستان واستون آوردم

درس هايي از زندگي هستند...

 

*************

اصل موضوع رافراموش نكن(1)

مرد قوي هيكلي،در چوب بري استخدام شد وتصميم گرفت خوب كار كند.

روز اول 18 درخت بريد.رئيسش به او تبريك گفت و او رابه ادامه ي كار تشويق كرد. روز بعد با انگيزه ي بيشتري كار كرد ،ولي 15 درخت بريد.

روز سوم بيشتر كار كرد، اما فقط 10 درخت بريد. به نظرش آمد كه ضعيف شده است.

پيش رئيسش رفت و عذر خواست وگفت:«نمي دانم چرا هرچه بيشتر تلاش مي كنم، درخت كمتري مي برم»

رئيس پرسيد :«آخرين بار كي تبرت راتيز كردي؟»

او گفت:«براي اين كار وقت نداشتم.تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.»

*************

اصل موضوع را فراموش نكن(2)

 

خانمي طوطي اي خريد اما روز بعدآن رابه مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند. صاحب مغازه گفت:«آيا در قفسش اينه اي هست ؟طوطي ها عاشق آينه هستند، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند وشروع به صحبت مي كنند» آن خانم يك اينه خريد و رفت.

روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطي هنوز صحبت نمي كند.صاحب مغازه پرسيد:«نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟طوطي ها عاشق نردبان هستند.»

آن خانم يك نردبان  خريد و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد.صاحب مغازه گفت:آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟نه؟ خب مشكل همين است. به محض اين كه شروي به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد.آن خانم با بي ميلي يك تا خريد ورفت .

وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش  كاملاً تغيير كرده بود . او گفت:«طوطي مرد

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد:«آبا او يك كلمه هم هرف نزد؟.»

آن خانم پاسخ داد:«چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟»

******************

فقر

روزي يك مرد ثروت مند پسر بچه ي كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز ويك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .

در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد:«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد :«عالي بود پدر!»

پدر پرسد:« آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»

پسر پاسخ :«داد فكر مي كنم!»

پدر پرسيد:« چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ »

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم وآنها چهارتا . ما در حياطمان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوار هايش محدود مي شوداما باغ آنها بي انتهاست

در پايان حرف هاي پسر. زبان مرد بند آمده بود . پس ر اضافه كرد :«متشكرم پدر كه به من نشان دادي كه ما واقعاً چقدر فقير هستيم

*******************

به زودي بازم ميام با داستان هاي خوشگل تر

+ نوشته شده در ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط سجاد |


سلام دوستان امروز خيييييلي خوشهالم

آخه دختر خالم  توي مسابقات كشوري دوم شده {ویک جایگاه خوب هم بهش دادن} خوش به حالش باشه... از همينجا اين پست رو بهش تبريك ميگم انشاالله كه هميشه سربلند ودر زندگي پيروز باشي

به زودي وبلاگش هم درست ميشه

 

+ نوشته شده در ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط سجاد |


سلام بازم من اومدم اما با یه خورده عکس

که اونو تقدیم می کنم به تمامی عزیزان تمامی کسانی که به این وبلاگ سرمی زنن

من مثل همیشه آدرس عکس ها رو واستو ن می نویسم اگه خواستین

می تونید استفاده کنید من هم خوشهال می شم

لطفآ برای دیدن عکس هابر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید

همه ی شما عزیزان را به خدای دادار دارنده ی دوست می سپارم

تا هفته ی دیگه خدا نگهتار

دوست گلم نظر یادت نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط سجاد |


سلام دوستان من من خييييييييييلي ازروي شما شرمندم يه مشكل خيلي خيلي بد واسه ي سيستمم به وجود اومده بود كه خدا بخواد حل شد..

اما خيلي ناراحتم.. آخه هرچي عكس خوشگل داشتم همه پاك شدن

مي خواستم اونا رونشونتون بدم !!!

تمع منو گرفت و گفتم عكس بيشتري بگيرم كه اين بلا سرم اومد..

 اما دوباره بر مي گردم اين بار 100% با عكس ميام

 از دوستاني هم كه نظر داده بودند ممنونم  خيلي دوستتون دارم تا بعد*{{ باي }}*

منوببخش

+ نوشته شده در ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط سجاد |


سلام دوستان اين بار با يه مقدار شعر كوتاه اومدم  اما دفعه ي بعد يعني هفته ي آينده كه بيام با يه گوني عكس جالب ميام

بازبرمي گردم بايه عالمه عكس خوشگل

يك پلك زدن فاسله ازتوتامنه                                              بايد بزنيم پلك ياتويامن

هرچندكه گفتندگناه است اين كار                                         امانويكي بزن گناهش بامن

كاش معشوق زِ عاشق طلب جان مي كرد

                                      تاهربي سروپايي نگويد من عاشقتم

هرجاقدم گذاشتم هرجاكه سر كشيدم :جزاسم تونديدم;شاه محل توبودي"سپيده ي صبح توبودي

عشق-------------------من--------------------تو----------------------بودي

اگردورم زِ ديدارت دليل بي وفايي نيست                           وفا آن است كه زير لب هميشه نام تورادارم

ع  =«عاشقي»                ش  =«شبهاي بي خوابي»                   ق  =«قصه هاي زندگي»

تاكه نگاهم مي كني كارمن آه كردن است                       اي به فداي چشم تو اين چه نگاه كردن است

زندگي شهد گل است زنبور زمان مي خوردش

آنچه باقي مي ماند عسل خاطرات است

اي صميمي اي دوست! گاه بي گاه  لب پنجره ي خاطره" ام "مي آيي اي قديمي اي خوب تومرايادكني يانكني

                                                                       من به يادت هستم

آن شب كه دلي بودبه ميخانه نشستيم

آن توبه ي صد ساله به پيمانه شكستيم

ازآتش دوزخ نحراسيم كه آن شب

ماتوبه شكستيم ولي دل نشكستيم

اگرنيايي تا قيامت انتظارت مي كشم                                منت عشق ازنگاه پرشرابت مي كشم

ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي كشم                           تانفس باقيست اينجاانتظارت مي كشم

 

خواستم از عشق برات بگم گفتم مي دوني *** خواستم از عشق برات بگم گفتم مي دوني *** حالا از تح قلب                                                                                                    

مي خوام بهت بگم دوستت دارم

 

يك بوسه زِ لب هاي تودر خواب گرفتم

                                        انگار لب ازچشمه ي مهتاب گرفتم

هرگز نتواني تو زِ من دوربماني

                                       چون عكس تودرسينه ي خود قاب گرفتم

زندگي راازدريا بياموز زيرابراي درآغوش گرفتن ساحل آروم وقرار ندارد

درسفيدي چشمانت همه ي رنگ هاراتجربه كردم

                   تا به سياهي رسيدم

*******************************************************************************

شب تاريك وره باريك ومن مست            ***             غده ازدستم افتادونشكست

نه شب تاريك ونه ره باريك ونه من مست             ***           غده ازدستم افتادو بشكست

*******************************************************************************

چشم بهانه اي است براي نگاه كردن

نگاه گردن بهانه اي است براي عشق

عشق بهانه اي است براي زندگي

ممنون كه منو همراهي كردين

 

+ نوشته شده در ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط سجاد |


   

                                   دوستان نظر يادتون نره

  مهربون نظريادت نره                                    

+ نوشته شده در ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط سجاد |


عكس هايي از غم واندوه:لطفآ براي ديدن عكس هابرروي ادامه ي مطلب كليك كن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط سجاد |


در سکوت مبهم خویش سرگشته ام، در سینه
ابرهای غم گرفته آسمان دلم خیال باریدن
دارند و هجوم موج اشک ساحل چشمانم را شکسته
است. انگار انتظار دلم را برای همیشه به
بازی گرفته است. ای انتظار بمان تو را در
سینه حفظ خواهم کرد، شاید که روزی نسیم عشق،
عطر شقایقهای محبت را از گستان چشمانش به
سرتاسر زمین سرد دلم به ارمغان آورد و
بغض را در خود بشکند، اشک را در دیده و دیده
را در اشک نشاند.
به خدا سوگند دلم توان به تصویر کشیدن
این همه غم را ندارد. آیا باز هم سپیده سر
خواهد زد؟ و از پشت ستیغ بلند صبح خورشید
خواهد رسید؟  نه ! نه ! این کالبد خورشید است
که می دمد، و رخوت فردای خویش را بر زمین
می پاشد افسوس که خورشید رفته است، اما از
درخشش دیروز خورشید در آسمان دلهای عاشق
گلهای عشق شکفته است، گلهای که تا به ابد
به یادگار خواهد ماند.
بگذار تا دیگر کلمات را به بازی نگیریم،
بگذار تا کودکانه بگریم و به خدای خویش
بگویم که دل بهانه او را دارد.
ای ماهتاب دل، در آشیان من، روزی که آمدی
گلواژه های عشق بر شاخه های خسته لبهای
من شکفت، وقتی آمدی، صدها ستاره عشق چون
غنچه های یاس، بر آسمان تیره شبهای من شکفت.
اکنون که رفته ای، ای ساربان قافله
قلبهای ما صدها هزار دل، با خویش برده ای.
امشب پنجره دل را بسوی آسمان بی انتهای
شهر خواهم گشود و در انتظار نسیم روحنواز
عشق، لحظه ها را به کناری خواهم کشید و
سیاهی شب را خواهم گشود.
امشب دلم انتظار را به بازی گرفته است،
اما مگر به پایان خواهد رسید این    انتظارز دوست بشنو {مي نوش كه دمي زندگاني اين است}اما من اين كاررانكردم

+ نوشته شده در ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط سجاد |


من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي
غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

******************

نابودشدم من دراين دنياي بي هوده

+ نوشته شده در ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط سجاد |


كاش ميگفتي چيست آنچه از چشم توتاعمق وجودم جاريست

تنهاتراز تنهايم

+ نوشته شده در ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط سجاد |


نرو... تا دير نشده برگردنگذارآشيانمون تبديل به سنگ شه

ميميرم برات

+ نوشته شده در ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط سجاد |


« شهادت حضرت امام صادق(ع)  برعموم شیعیان تسلیت باد»

+ نوشته شده در ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط سجاد |


از برزخ خسته شده‌ام‌؛

آن دنيا نه‌‌؛

می‌خواهم به دنيا برگردم.

کسی در صفحه آخر شناسنامه‌ام چيزهايی نوشته.

باور کنيد

من هنوز هم زنده‌ام.

خواهش می‌کنم.

دنيا مرا نمی‌خواهد.

درست است دست‌هايم پوسيده‌.

گوش کنيد.

قلبم هنوز می‌تپد.

آهای مردمان که بر ساحل نشسته‌ايد.

خيلی تشنه‌ام.

لطفا يک‌نفر لب‌هايم را ببوسد.

ذره‌ای می هم در چشمانم بريزد.

آهای مردمان.

با شما هستم.

من هنوز هم زنده‌ام...

+ نوشته شده در ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط سجاد |


زندگي سه چيز است : اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود يادي كه مي ماند و فراموش

                                                  نمي شود
+ نوشته شده در ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط سجاد |


نمي خواهي معشوق مرا بشناسي؟! معشوق من آن بالاست، ستاره اي که هر شب ديوانه تر از پيشم مي کند.

ستاره اي که با هر نگاهش با من عشق بازي مي کند، خوب گوش کن. معشوق من همان ستاره سهيلي است

که يک شب از آسمان دلم رد شد! نفهميدم چه شد، ولي مهرش به دلم نشست...

+ نوشته شده در ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط سجاد |


صدا کن مراکه صدایت زیباترین نوای آلم است

صدا کن مراکه صدایت قلب شکسته ام راتسکین میدهد

صداکن مراتابدانم که هنوزازیادنبرده ای مرا

نشسته ام تاشاید صدایم کنی

                                 صدایم کنی ومهبت بی دریقت رانثارم کنی
+ نوشته شده در ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط سجاد |


ابي تر از انم كه بي رنگ بميرم

از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم

من امده بودم كه تا مرز رسيدن

همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم

تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبم

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم

+ نوشته شده در ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط سجاد |


امشبي را كه در انيم غنيمت شمريم

شايد اي جان نريسيديم به فرداي دگر

+ نوشته شده در ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط سجاد |


به دنیایی که مردمانش عصا ازدست کور میدزدند

من از خوش باوری آنجامحبت را طلب کردم

+ نوشته شده در ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط سجاد |


ما که رفتیم ولی این رسم وفا داری نبود

دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود

ما که رفتیم ولی چشم تو عجب نگاهی داشت

جمله ی پر عشق تو چه وعده هایی داشت

ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار

خوب رها کردی دستام رو تو اول بهار

ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم

بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

ما که رفتیم دیگه دل ندیم به عشق کاغذی

لااقل میومدی پیشم واسه خداحافظی

......

+ نوشته شده در ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط سجاد |


به قبرستان گذر کردم صباحی

شنیدم ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت

که این دنیا نمی ارزد به کاهی

+ نوشته شده در ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط سجاد |


می رسد روزی که روزها را بی من سر کنی....

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی.....

می رسد روزی که در کنار یادگاری های من....

قصه های کهنه را از سر کنی.....................

+ نوشته شده در ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط سجاد |


زمانی جوان بودم و یکی را دوست داشتم قلبم را شکست و مرا تنها گذاشت. بزرگتر شدم و قلب کسی را شکستم ......

عشق گاهی نفرین است وبدترین نفرین شکستن قلب عاشق.

.....

یک زمان در یک مکان با مرگ میعاد خواهم داشت

.....کاش آن زمان وآن مکان اینجا و اکنون بود.....

+ نوشته شده در ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط سجاد |


سنگی كه پرتاب شده...
حرفی كه از دهان خارج شده...
فرصتی كه از دست رفته...
زمانی كه سپری شده...

+ نوشته شده در ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط سجاد |